شبیه اون بخیهای که روی پیشونیت نقش بسته. و انقدر زمان ازش گذشته که تو دیگه یادت رفته. ولی یهو ناخودآگاه بهش دست میکشی، یا یه نفر برمیگرده و میگه این جای زخم چیه؟ تو دست میکشی روش، و انگار که گرد و خاکهاش رو کنار زدی، تمام دلیلهای بودن و موندنِ زخمت میاد جلوی چشمت. حالا ولی تفاوت اونجاست که هیچ دستی روی یادِ تو کشیده نمیشه، حالا چه خودآگاه چه ناخودآگاه. و نه هیچ فردی که بیاد و از جای خالیت بپرسه. که خب، مگه کی از بودنت میدونست که حالا نبودنت سوالی باشه این وسط؟ میدونی؟ نه، حتی اینم نمیدونی.
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
تاريخ: شنبه
25 تير
1401 ساعت: 17:17